تبلیغات
گروه شیمی منطقه ۹ تهران - چرا فلسفه شیمی از میان برود؟

گروه شیمی منطقه ۹ تهران

اخبار و اطلاعات و تاز ه هااز گروه شیمی منطقه ۹ تهران

 

چرا فلسفه شیمی از میان برود؟

 

نوشته شده توسط: گروه شیمی


 
   
متأسفانه فلسفه ی شیمی را در بیشتر نوشته های معاصر فلسفه ی علم نادیده گرفته اند. این مقاله ادعا می کند که این غفلت مایه ی تأسف است و می توان از عطف توجه فلسفی بیشتر به مجموعه ی مباحثی که فلسفه ی شیمی تعریف می کند نکات بسیار آموخت. [در این مقاله] نقش احتمالی این حوزه در مباحث فعلی از قبیل تقلیل، قوانین، تبیین و فراآیی بررسی می شود، زیرا می توان بینشی را که حاصل چنین پژوهشی است در فلسفه ی ذهن و فلسفه ی علوم اجتماعی به کار برد. بخش نخست مقاله را می خوانیم.

● مقدمه

حتی مروری گذرا بر نوشته های معاصر در حوزه ی فلسفه ی علم، نکته ی جالبی را آشکار می سازد: هر چند «فلسفه ی فیزیک» و «فلسفه ی زیست شناسی» هر یک شاخه های جداگانه ای دارند، اما یک علم بنیادی هست که از قلم افتاده است. چرا فلسفه ی شیمی وجود ندارد؟

البته نوشته های کمی در مورد مسائل فلسفی خاص در شیمی وجود دارد و گاهی حتی مقاله ای هم هست که «فلسفه ی شیمی» در عنوان آن آمده است. در واقع، اخیراً در این عرصه شاهد بوده ایم که شماره ی ویژه ای از نشریه Synthese (۱۹۸۶) (۱) به نشستی در باب این موضوع اختصاص یافته و در مورد فلسفه ی شیمی در جلسه ی دوسالانه ی اتحادیه فلسفه ی علم (۱۹۹۴) نشستی برگزار گردیده است(۲).


هر چند کیفیت نوشته هایی که تا کنون منتشر شده بسیار خوب است، اما کمیت آن هیچ تناسبی با نوشته های مربوط به فلسفه ی فیزیک و فلسفه ی زیست شناسی ندارد و آن چه تا کنون منتشر شده، اغلب فیلسوفان علم را در مورد حقانیت شیمی به مثابه ی عرصه ای که مورد بررسی فلسفی قرار گیرد متقاعد نکرده است. یعنی حتی اگر کسی ادعا کند زیررشته ی کوچکی به نام «فلسفه ی شیمی» هم در فلسفه ی علم وجود دارد، حتی کسانی که در این رشته مشغول هستند اذعان خواهند کرد که این زیررشته هنوز در مرحله ی نوزادی خود به سر می برد یا دست کم در مرحله ی «پیش پارادایمی» خود است. و شاید بدیهی تر از آن، این نکته باشد که نوشته های فلسفی در مورد وجوه مختلف شیمی بسیار پراکنده اند، به ویژه اگر این نکته را در نظر بگیریم که فیزیک، شیمی و زیست شناسی سه ارباب حاکم در قلمرو علوم طبیعی هستند. باید نتیجه گرفت که مجموعه ی موضوعاتی که طبعاً با «فلسفه ی شیمی» مربوط می سازیم دست کم به شدت نادیده گرفته شده اند.


اما چرا؟ آیا علت آن است که فیلسوفان هیچ سخن جالبی ندارند که در باره ی شیمی به مثابه ی یک رشته ی علمی بگویند؟ یا شاید شیمی فی نفسه و به تنهایی به مثابه ی منبع جالبی برای دغدغه های سنتی فیلسوفان علم چندان مفید نیست؟ یا شاید، به احتمال بیشتر، این پیشداوری در میان است که با توجه به رابطه ی منحصربفرد شیمی با فیزیک، هر موضوع فلسفی جالبی که ممکن است در نتیجه ی مطالعه ی شیمی بروز کند، فقط حاصل حوزه ی مورد توجه جاری و جالب تری در فلسفه ی فیزیک است(۳)؟ یعنی درست همان گونه که بسیاری معتقدند شیمی را می توان به طور کامل به فیزیک تقلیل داد، شاید معتقد باشند که فلسفه ی شیمی را هم می توان به طور کامل به فلسفه ی فیزیک تقلیل داد.


اما حتی اگر کسی اتفاقاً معتقد باشد که تمام نکات جالب در مورد شیمی به مثابه ی موضوعی فلسفی در سایه ی مسائل فلسفه ی فیزیک قرار گرفته اند، باز هم چنین موضعی نیاز به انگیزه دارد. یعنی، باید آدمی اطمینان بیابد که منابع مسائل فلسفی احتمالی در درون شیمی دست کم از سوی فیلسوفان فیزیک شناسایی شده اند، و سپس باید نشان دهد که می توان این منابع را به راحتی و به دلیل آن که این موضوعات قبلاً در سطحی بنیادی مورد بحث قرار گرفته اند، رها کرد. اما بررسی نوشته های معاصر در زمینه ی فلسفه ی علم به آدمی چنین اطمینانی نمی بخشد. در واقع، اصلاً نیازی به بررسی سایر حوزه های مشابه شیمی برای یافتن منابع فلسفی نیست. تا زمان ظهور فلسفه ی زیست شناسی که تقریباً در همین اواخر بود، فلسفه ی علم خود تحت حاکمیت فلسفه ی فیزیک قرار داشت و به نظر می رسد این فلسفه را نیز مسائل مکانیک کوانتومی، نسبیت و جا-گاه آکنده باشد (Hull ۱۹۷۹, Cartwright ۱۹۷۹).

اما با توجه به جایگاه منحصر بفرد شیمی بین فیزیک و زیست شناسی در سلسله مراتب سنتی علوم طبیعی، آیا منطقی نیست که فرض کنیم شیمی ممکن است مجموعه ی موضوعاتی را مطرح سازد که شایسته ی توجه فلسفی بیشتری باشند؟ در واقع، می توان گفت که شیمی سنتاً علمی بوده است و هنوز هم هست که با ماهیت عناصر و ماده سر و کار دارد که پرسش های فلسفی سنتی هستند. این نکته که مطالعه ی ماده در قرن بیستم از دست شیمیدانان بیرون آمد و در اختیار فیزیکدانان نظری قرار گرفت، نباید ما را زیاد گمراه کند. غلتیدن به چنین دامی به طور مضاعف خطا است، زیرا، اول، فیزیک هنگامی که به بررسی ساختار کِهین ماده می پردازد، جایگاه شیمی را غصب کرده است و دوم به آن دلیل که این امر مصادره به مطلوبِ موضوعِ تقلیل شیمی است که ما ادعا می کنیم یکی از حوزه های اصلی است که توجه فلسفی به شیمی باید به سوی آن هدایت شود. و حتی اگر کسی متقاعد شده باشد که شیمی در نهایت به فیزیک تقلیل پذیر است، باز هم خود شیمی از میان نمی رود. پس چرا فلسفه ی شیمی از میان برود؟

 

در این مقاله ادعا خواهیم کرد که فلسفه ی شیمی به جای خود حوزه ی مطالعاتی مهمی در درون فلسفه ی علم است، و بر آن هستیم که برخی از موضوعات مهم شیمی را که، به اعتقاد ما، شایسته توجه فلسفی بیشتری هستند، شناسایی کنیم. به علاوه، ادعا خواهیم کرد که بینش هایی که با مطالعه ی فلسفه ی شیمی کسب می گردد ممکن است برای بحث های سنتی تر در درون فلسفه ی علوم خاص مفید باشند. در پایان مقاله، کتاب شناسی جامعی در زمینه ی آثاری که تا کنون منتشر شده اند و می توان آن ها را تحت نام «فلسفه ی شیمی» قرار داد ارائه خواهیم کرد، به امید آن که بحث فلسفی با آگاهی از آن چه تا کنون انجام شده، پیشتر برده شود.

● تقلیل گرایی

 


شاید به دلیل رابطه ی وجودشناختی منحصر بفردی که میان شیمی و فیزیک وجود دارد، موضوع تقلیل گرایی مناسب ترین جا برای شروع تحلیل ما باشد. در واقع، به دلیل نزدیکی این رابطه است که بسیاری از فیلسوفان علم فرض می کنند که تقلیل شیمی به فیزیک هم ساده و هم گریزناپذیر است. اما آیا شیمی چنین نمونه ی پارادایم گونه ای برای تقلیل گرایی است؟ و اگر چنین است، چرا بسیاری از شیمیدانان (و حتی فیزیکدانان) از این که مسائل شیمی را تحت الشعاع مسائل فیزیک قرار دهند، اکراه دارند؟ یا آیا رابطه ی شیمی و فیزیک موردی را مشخص می سازد که در آن به رغم وابستگی وجودشناختی، ما مایل هستیم که استقلال معرفت شناختی و تبیینی موضوع اصلی خود را حفظ کنیم؟

 

 

البته در این جا باید بحث را با بیان مراد خود از اصطلاح مبهم «تقلیل» و مسائلی که به اعتقاد ما با آن روبرو است، آغاز کنیم(۴). نخست، در وهله ی اول ما نگران وابستگی وجودشناختی شیمی به فیزیک نیستیم. همان گونه که گفته شد، ما معتقدیم که وابستگی وجودشناختی شیمی به فیزیک نکته ای است که تقریباً از قبل معلوم است. اما، توجه ما به تقلیل معرفت شناختی شیمی به فیزیک و به این سؤال است که آیا توصیف فعلی از شیمی را می توان به بنیادی ترین توصیف جاری ما از فیزیک، یعنی مکانیک کوانتومی و پیامدهای تبیینی آن تقلیل داد(۵).

 

 

بحث در مورد تقلیل در فلسفه ی علم تاریخی بلند و داستانی دارد و بحث در مورد کفایت تبیین های مختلف آن هنوز ادامه دارد(۶). دیدگاه کلاسیک و هنوز وسیعاً پذیرفته شده در مورد تقلیل گرایی را ارنست نیگل (Ernest Nagel) در کتاب خود «ساختار علم»(۷) ارائه کرده است. تقلیل نیگلی عبارت است از اصل موضوعی سازی هر دو نظریه ی مورد بحث و بررسی این نکته که آیا روابط صوری معینی میان روایت های اصل موضوعی شده ی این نظریه  ها وجود دارد. نخست، روشن نیست که قوانین شیمی را، اگر واقعاً وجود داشته باشند (موضوعی که باید بعداً مورد بحث قرار گیرد)، بتوان اصل موضوعی کرد. دوم، حتی در مواردی که اصل موضوعی سازی دو نظریه ی مورد بحث انجام شده باشد، معلوم نیست که شرط صوری برای تقلیل موفق اصلاً برآورده شده باشد. به عبارت دیگر، معلوم نیست که اصلاً تقلیلی نیگلی در کار باشد. اما این نکات برخی از فیلسوفان را از دادن این حکم که شیمی به فیزیک تقلیل می یابد باز نداشته است (Kemeney and Oppenheim ۱۹۵۶).

 

 

علاوه بر تبیین نیگل، در نوشته های فلسفی اصطلاح تقلیل را به روش های متعدد دیگری هم مورد بحث قرار داده اند.

 

 

در این جا به جای تکرار این بحث ها در مورد این که مراد از تقلیل چیست، اکنون می خواهیم توجه خود را بر شکلی از تقلیل متمرکز سازیم که قبلاً از سوی یکی از ما مورد بحث قرار گرفته است (Sceri ۱۹۹۴). ما ادعا می کنیم که شاید این یکی از طرقی باشد که در آن اندیشیدن به شیمی ممکن است به روشن ساختن موضوعات فلسفه ی علم کمک کند و از این پس بر روی رویکردی طبیعت گرایانه تر به تقلیل متمرکز می شویم که می توان آن را تقلیل کمی نامید.

 


اما شیمیدان ممکن است در مورد تقلیل شیمی چه بگوید؟

 

 

اگر کسی از شیمیدانی معاصر می پرسید آیا شیمی را می توان به فیزیک تقلیل داد، احتمالاً او را به نزد یکی از همکاران خود در بخش شیمی کوانتومی محاسباتی راهنمایی می کرد، زیرا اینان متخصصانی هستند که با چنین مباحثی سر و کار دارند. بررسی گذرای این شاخه از شیمی نظری آن را چونان تلاشی برای محاسبه ی ویژگی های اتم ها و مولکول ها (از جمله واکنش پذیری آن ها) بر اساس اصول نخستین نشان می دهد. این کار از طریق معادله ی شرودینگر انجام می شود که می توان آن را یابوی بارکش مکانیک کوانتومی کاربردی توصیف کرد. باید گفت که در حوزه ی شیمی نظری و شیمی فیزیک، شاخه های متعدد دیگری هم وجود دارد که آن ها نیز، به بیان کلی، در زمره ی تلاش های صورت گرفته برای تقلیل شیمی قرار می گیرند. این حوزه های دیگر شامل محاسبات موسوم به محاسبات نیمه تجربی می شوند که در آن ها داده های تجربی معینی «با دست خورانده می شوند». در چنین مواردی فیلسوف بلافاصله (و کاملاً موجه) ایراد می گیرد که چنین رویکردی، حتی اگر موفق باشد، تقلیل واقعی نیست، زیرا شخص نه تنها نظریه ی تقلیل دهنده ی مکانیک کوانتومی که برخی از اجزاء نظریه ای را هم که باید تقلیل یابد یعنی داده های شیمی را به کار برده است.


 

برای آن که تا حد مقدور بی طرف باشیم و به منظور آن که به تقلیل مفروض شیمی بیشترین شانس موفقیت را بدهیم، باید تحقیق در حوزه ی محاسبات اولیه را مد نظر قرار دهیم که در آن امکان ورود هیچ داده ی تجربی از هر نوع که باشد در محاسبات وجود ندارد(۸). در این جا هدف محاسبه ی انرژی مولکول، زاویه ی پیوند، گشتاور دو قطبی، یا سرعت واکنش بر اساس اصول نخستین مکانیک کوانتومی است(۹). این کار در شیمی معاصر چگونه انجام می شود؟

 

 

ما معتقدیم حتی با توجه به این دیدگاه افراطی نسبت به تقلیل شیمی، وضعیت تقلیل ناقص است. به یک معنا به محض آن که در نظر بگیریم که کاربرد معادله ی شرودینگر حتی در مورد سیستمی به سادگی هلیوم، ما را مستقیماً بر دروازه ی مسئله ی چند جسمی قرار می دهد، شکست این تقلیل به سادگی محقق می شود. جواب های مسئله ی چند جسمی، همان گونه که در فیزیک مشهور است، لزوماً تقریبی هستند. به علاوه، واقعیت غم انگیز برای شیمی آن است که فقط معادله ی شرودینگر برای هیدروژن دارای جوابی دقیق است. این سیستم برای «شیمیدانان» واقعی که توجه شان به بیش از صد عنصر دیگر در جدول تناوبی است، چندان جالب توجه نیست. و حتی اگر کسی بخواهد توجه خود را به عنصر هیدروژن محدود سازد، شیمیدانان بیشتر به هیدروژن دو اتمی (H۲) توجه دارند و نه به هیدروژن به شدت واکنشگر که تنها سیستمی است که در مکانیک کوانتومی به راستی فهمیده شده است.

 

 

با این همه، اجتناب ناپذیری تقریب در شیمی به کنار، باز هم ممکن است بخواهیم تحقیق کنیم که تقریب ها واقعاً چقدر خوب هستند. به این پرسش باید با دقت نزدیک شد و ما پیشنهاد می کنیم که در مورد ادعاهایی که فعالان این حوزه مطرح می سازند، نگرشی انتقادی اتخاذ شود. منبع آزادی عمل شیمیدان کوانتومی محاسباتی در وجه تکنیکی خاصی نهفته است که در بنیان قسمت اعظم کار محاسباتی او قرار دارد. تقریب های به کار رفته در شیمی کوانتومی محاسباتی شامل بسط توابع موج به صورت سری های نامتناهی جملات می شوند که به شدت مشابه بسط فوریه است که تابع مختلط را به صورت دنباله ای نامتناهی از جملات جداگانه نمایش می دهد. نکته ی ساده ی موضوع آن است که می توان تابع مختلط را اساساً با هر درجه ای از دقت مدل سازی کرد، به شرط آن که آماده ی آن باشیم که تعداد فزاینده ای از جملات تصحیح کننده را در بسط سری وارد کنیم.  با افزودن انعطاف بیشتر به تابع موج، که همیشه می توان آن را بر مبنایی پسینی توجیه کرد، می توان به تقریب هایی بسیار بهتر به داده های تجربی مشاهده  شده رسید که سعی در محاسبه ی آن ها داریم.

 

 

یقیناً اثبات این که محاسبه ی خاصی در حالتی آزمایشی مفید است و سپس به کارگیری همین رویکرد در وضعیت تجربی ناشناخته بسیار سودمند است. اما ممکن است منتقد بر همان مبنایی که قبلاً در مورد محاسبات نیمه تجربی صحبت کردیم، این رویکرد را نیز که به «روش از آغاز مدرج» موسوم است، مورد انتقاد قرار دهد(۱۰). هردو روش شامل وارد کردن داده ها از سطح واقعیاتی که باید تقلیل یابند به نظریه ی تقلیل دهنده  است.

 

 


اقداماتی هست که می توان برای تخمین خوبی محاسبه مستقل از داده های تجربی به کار گرفت و به این ترتیب اطمینان پذیری محاسبه را بیشتر کرد، اما این روش ها بی نهایت دشوار هستند و اشاره ای به این کنترل های روشی داخلی کافی است تا بسیاری از شیمیدانان کوانتومی محاسباتی را آزرده سازد(۱۱).

 

 

اساساً این برآوردهای داخلی عبارت اند از تعیین مرزهای بالایی و پایینی درمحاسبه هر ویژگی خاصی از قبیل انرژی مولکول. مشکل از آن روی پدیدار می شود که هر چند روش وردش (variation method) که در کانون اغلب تقریب ها قرار دارد می تواند تخمینی از مرز بالایی انرژی ارائه کند، اما محاسبه ی دستگاه مند مرز پایینی در شیمی کوانتومی هنوز مسئله ای باز است(۱۲).

 

 

بنابراین، از مثال تبیین یا درست تر بگوییم محاسبه ی واقعیات شیمی بر اساس اصول نخستین درمی یابیم که بر سر راه دیدگاه تقلیل گرایانه مشکلات زیادی وجود دارد که شیمیدان محاسباتی با آن ها روبرو است. البته شیمی با عرصه ای از تبیین ها سر و کار دارد که بسیار وسیع تر از محاسبه ی ویژگی معینی مانند گشتاور دوقطبی یا زاویه ی پیوند است. اتکا به چنین مفهومی از تقلیل در شیمی یقیناً عبارت است از اتخاذ موضعی نسبتاً مضیق در مورد آن چه تقلیل معرفت شناختی را تشکیل می دهد. باز هم، دشواری هایی از نوعی که در بالا ذکر شد، ضعف رویکرد تبیینی را که بر سهولت فهم پدیده های شیمی و تبیین آن ها با مفاهیم نظری استخراج شده از فیزیک اغراق می کند، آشکار می سازد.

 

 

ما نتیجه گرفته ایم که در تقلیل کمی، آشکارترین تلاش برای تقلیل در شیمی، توفیقی حاصل نشده است. اما در عین حال یادآوری می کنیم که ممکن است سرانجام بر شکست فعلی در یافتن هم زمان مرزهای پایینی و بالایی برای محاسبات نخستین، فائق آیند. اگر این مسئله اصلاً حل می شد سخن گفتن از تقلیل ویژگی های کمی که در شیمی مهم هستند مانند انرژی مولکول ها و زاویه های پیوند ممکن بود. با این همه تقلیل کامل دسترس ناپذیر می ماند زیرا، همان گونه که در بالا اشاره شد، معادله ی شرودینگر فقط در مورد اتم هیدروژن دارای جواب دقیق است(۱۳).

 

 

 

اما ما می خواهیم میان شکل فوق از تقلیل کمی(۱۴) شیمی و هر آن چه که می توان آن را «تقلیل مفهومی» نامید تمایز قائل شویم(۱۵). چنین تمایزی قبلاً در فلسفه ی شیمی، هر چند تا حدودی با ابهام از سوی هانس پریماس (Hans Primas)، نویسنده ی تنها کتاب درباره ی تقلیل شیمی، منظور شده است:

 

 

 

«محاسبات بسیاری به شدت پیچیده بوده اند و از سوی برخی از برجسته ترین محققان در این حوزه طراحی شده اند تا بیشترین بینش از نظریه ی کوانتومی حاصل آید. برای مولکول های ساده، توافق زیادی میان داده های محاسبه شده و اندازه گیری شده حاصل آمده است. با این همه، مفهوم پیوند شیمیایی را نمی توان در جایی در این محاسبات یافت. ما می توانیم انرژی های پیوند را محاسبه کنیم بدون آن که حتی بدانیم پیوند چیست» (Primas ۱۹۸۳).

 

 

 

 

این تقلیل مفهومی است که برای بقیه ی این مقاله اهمیت بیشتری دارد. مراد ما از تقلیل مفهومی تلاش هایی است که برای تقلیل مفاهیم شیمیایی مانند ترکیب، پیوند و ساختار مولکولی به عمل می آید(۱۶). در این موارد، متعهد نیستیم که به دلیل وضعیت فعلی علم، رویکردی مخالفت آمیز اتخاذ کنیم. اما ادعای ما آن است که این شکل از تقلیل به دلیل ماهیت خود این مفاهیم، حتی در اصول ممکن نیست. یعنی، مفاهیم ترکیب، پیوند، و ساختار مولکولی را نمی توان جز در سطح شیمیایی بیان کرد.

 

 

 

مثلاٌ ماریو بانژ (Mario Bunge) اشاره کرده است که مفهوم ترکیب شیمیایی را نمی توان به فیزیک تقلیل داد. بانژ می نویسد:

 

 

 

«در نگاه نخست، فیزیک محتوی شیمی است، زیرا به نظر می رسد سیستم های شیمیایی رده ی خاصی از سیستم های فیزیکی باشند. اما این احساس غلط است، زیرا آن چه در سیستم های شیمیایی فیزیکی است، اجزاء سیستم است و نه خود سیستم که علاوه بر ویژگی های فیزیکی دارای ویژگی های پدیدارشونده (هر چند تبیین پذیر) است» (Bunge ۱۹۸۲).

 

 

 

 

بانژ مثالی از ویژگی پدیدارشونده ای یک ماده ی مرکب ارائه می کند که در طول زمان به طور قانونمند تغییر می کند. اجزاء اتمی و مولکولی این ویژگیِ ماده ی مرکب را نشان نمی دهند. پریماس، همان گونه که قبلاً نقل شد، می گوید که ما می توانیم ویژگی های مولکولی معینی را محاسبه کنیم، اما نمی توانیم در عبارات ریاضی به چیزی اشاره کنیم که که بتوان آن را با پیوند یکی دانست. به نظر می رسد که مفهوم پیوند شیمیایی در فرآیند تقلیل از دست می رود (Primas ۱۹۸۳).

 

 

 

 

مثال دیگری بیاوریم، وولی (Woolley) با گفتن این که در صورت بندی کوانتوم مکانیکی محض که در مورد سیستم شیمیایی به کار گرفته شده است ساختار شیمیایی را نمی توان پیدا کرد، توجه بسیار زیادی را به خود جلب کرده است. او می گوید ساختار با استفاده از تقریب بورن-اپنهایمر (Born-Oppenheimer approximation) تحمیل می شود (Woolley ۱۹۷۸). می توان محاسبات را بدون توسل به تقریب بورن-اپنهایمر انجام داد و نه تنها در برخی موارد مانند آزمایش های باریکه ی مولکولی جواب هایی به دست می آوریم، بلکه می توانیم با حذف کامل تقریب بورن-اپنهایمر محاسبات دقیق تری هم انجام دهیم. به نظر وولی، مفهوم ساختار مولکولی در سطح کوانتوم مکانیکی وجود ندارد(۱۷).

 

 

 

 

در هر یک از موارد ذکر شده و مثال های دیگر ما با مفاهیمی شیمیایی روبرو می شویم که به نظر می رسد تقلیل ناپذیر باشند. بنابراین، حتی در جایی که ممکن است روابط شیمیایی در بنیان خود به روابط فیزیکی وابسته باشند، به نظر می رسد که رد تبیینهای تقلیلی در برخی موارد که مفاهیمی که به کار می گیریم و حتی خود مبیَن (explanandum) در عبارات نظری علم اولیه ی از میان می روند، کاملاً بجا است. یعنی، می توان به وابستگی وجودشناختی واقعیات شیمیایی به واقعیات فیزیکی اذعان کرد و با این همه، از تقلیل معرفت شناختی شیمی به فیزیک اجتناب کرد.

 

 

 

● تبیین

 

 

به نظر می رسد حوزه ی توجه بالقوه ی دیگر در فلسفه ی شیمی که رابطه ی نزدیکی با مسائل تقلیل گرایی دارد، بررسی ماهیت تبیین های شیمیایی باشد. تبیین ها در شیمی معاصر از چه چیزی تشکیل شده اند؟ آیا از مفاهیم فیزیک «مستقل» هستند؟ به چه طریق؟

 

 

 

در نگاه نخست، ممکن است تصور شود که رابطه ی وجودشناختی نزدیک میان شیمی و فیزیک به ناگزیر تبیین شیمیایی را به سوی تقلیل گرایی متمایل می سازد. یعنی، حتی اگر اذعان کنیم که قواعد شیمیایی در روابط فیزیکی مجسم گردیده اند، شاید باز هم توصیف و تبیین آن ها در سطح تحقیق شیمیایی (ثانویه) مفیدتر باشد.

 

 

 

 

یک شکل بسیار مهم از تبیین که در تمام حوزه های شیمی از آموزش تا تحقیقات پیشگامانه رایج است، عبارت است از سخن گفتن از آن چه اغلب پوسته ها یا اربیتال های الکترونی خوانده می شود. تشکیل پیوندها، رفتار اسید-باز، شیمی اکسیداسیون-احیا، فوتوشیمی، مطالعات واکنش پذیری و مانند آن  ها تماماً و به طور منظم با اشاره به مبادله ی الکترون میان انواع اربیتال های مختلف مورد بحث قرار می گیرند.

 

 

 

 

ممکن است در نگاه نخست به نظر برسد که این رویکرد سخن گفتن به نفع تقلیل معرفت شناختی شیمی به فیزیک باشد، زیرا تصور می شود که سخن گفتن از پوسته های الکترونی در وهله ی نخست به سطح فیزیک اتمی تعلق داشته باشد. اما بررسی انتقادی تر از مباحث مربوطه هیچ بنیانی را از فیزیک بنیادی آشکار نمی سازد. تبیین های مبتنی بر اربیتال های الکترونی و در واقع سخن گفتن از اربیتال ها در شیمی با فهم فعلی ما از مکانیک کوانتومی تناظری ندارد.

 

 

 

 

نکته ی شایان ذکر آن است که در بنیادی ترین سطح کوانتوم مکانیکی اربیتال های الکترونی از نظر وجودشناختی زاید می شوند. بر اساس مکانیک کوانتومی، اربیتال های الکترونی وجود ندارند، هر چند باز هم وسیله ی تبیینی بسیار مفیدی هستند. نتیجه در بنیادی ترین روایت از اصل طرد پائولی مجسم می شود که اغلب به بهای روایت محدود و اکیداً نامعتبر این اصل، که از مفهوم اربیتال های الکترونی حمایت می کند، کنار گذاشته می شود (Sceri ۱۹۹۱, ۱۹۹۵).

 

 

 

 

این وضعیت نشان می دهد که اغلب تبیین های شیمی که بر وجود الکترون ها در اربیتال های خاص مبتنی هستند، در واقع، تبیین های «سطح ویژه»اند که نمی توان آن  ها را به مکانیک کوانتومی تقلیل داد یا از طریق مکانیک کوانتومی به آن ها رسید(۱۸). بنابراین، موردی را نشان داده ایم که در آن تبیین آن چیزی که به هنگام تبیین شیمیایی در پی دانستن آن هستیم ظاهراً نشان می دهد که ما از تبیین های تقلیلی اجتناب می کنیم؛ امری که از استقلال تبیینی شیمی حمایت می کند.

 

 

 

● قوانین

 

 

 

 

درست همان گونه که برخی تبیین های نوعاً شیمیایی مانند سخن گفتن از اربیتال های الکترونی وجود دارند که در سطح مستقلی از تبیین دنبال می شوند، اکنون می گوییم که برای قوانین تقلیل ناپذیر شیمیایی نیز نمونه هایی وجود دارد. مثال خوبی از این قبیل قوانین شیمیایی جدول تناوبی است که نخستین بار آن را مندلیف (Mendeleev) و مِیِر (Meyer) کشف کردند اما بسیاری دیگر نیز آن را پیش بینی کرده بودند(۱۹). اگر از دیدگاه فیزیک بنگریم، به نظر می رسد که وضعیت سیستم تناوبی از وضعیتی قانون مانند دور باشد. مهم آن است که ظاهراً قانون تناوبی دقیق است به همان معنایی که قوانین فیزیک، مثلاً قوانین حرکت نیوتن، دقیق  هستند. با تسامح می توان گفت، قانون تناوبی می گوید که در ویژگی های عناصر، تناوبی وجود دارد که فواصل منظمی که بر طبق عدد اتمی آن ها تعیین می شود بر زنجیره ی آن  ها حاکم است(۲۰). وجه بارزی که این نوع تناوب را از تناوبی که در فیزیک یافت می شود متمایز می سازد آن است که تناوب شیمی تقریبی است. مثلاً، عناصر سدیم و پتاسیم تکرار عنصر لیتیوم را نشان می دهند که در رأس گروه ۱ جدول تناوبی قرار دارند، اما این سه عنصر به هیچ وجه یکسان نیستند. در واقع، مقدار زیادی از معرفت شیمیایی با مطالعه ی الگوهای تغییر که در درون ستون های قائم یا گروه ها در جدول تناوبی روی می دهند، گردآوری می شود.

 

 

 

 

پیش بینی هایی که بر مبنای به اصطلاح «قانون تناوبی» به عمل می آید، بر خلاف پیش بینی های آرمانی که به طور اجتناب ناپذیر از قوانین فیزیکی به همراه فرض برخی شرایط اولیه حاصل می آید، به طور استنتاجی از نظریه حاصل نمی شود. بنابراین، آیا می توان گفت که قانون تناوبی را باید به درستی قانون شیمی تلقی کرد و افزون بر آن، آیا می توان گفت که تقلیل ناپذیر است. ما ادعا می کنیم که می توان چنین گفت.

 

 

 

نکات تاریخی پیرامون پیش بینی های کلاسیکی برخی از عناصر ناشناخته از سوی مندلیف نشان می دهد که او تا حد بسیار زیادی از شهود شیمیایی استفاده کرده است و نه الگوریتم سرراستی که ممکن است یک فیزیکدان هنگام کار روی قانونی فیزیکی به کار گیرد. با بررسی این امر که مندلیف چگونه به جزئیات خاص پیش بینی های خود در مورد عناصر گالیم، ژرمانیوم و اسکاندیوم رسیده است، می توان به ارزیابی روشن تری از ماهیت «قانون» تناوبی دست یافت. خود مندلیف در کتاب خویش «اصول شیمی» (The Principles of Chemistry) شرح روشن و بی ابهامی از روش خویش ارائه می کند. این روش عبارت است از برون یابی هم زمان در درون گروه ها یا ستون ها و در درون تناوب ها یا ردیف های جدول تناوبی. این روش با میانگین گیری روی جمع مقادیر چهار عنصر مجاور عنصر مورد بحث حاصل می آید. به گفته ی مندلیف «اگر عناصر R۱. R۲. R۳ در گروه معینی وجود داشته باشند و اگر در آن سری که حاوی یکی از این عناصر مثلاً R۲ است، عنصر Q۲ مقدم بر آن و عنصر T۲ پس از آن قرار گرفته باشد، آن گاه ویژگی های R۲ را میانگین ویژگی های RI. R۳. Q۲ و T۲ تعیین می کند (Mendeleev ۱۹۰۵). مندلیف در ویرایش های گوناگون کتاب خود و در نشریاتی که به ویژه پیش بینی های او را مورد بحث قرار می دادند، به طور مکرر مثال محاسبه ی وزن اتمی عنصر سلنیوم را ارائه می کند، یعنی خاصیتی که در آن زمان شناخته شده بود و بنابراین می شد از آن برای آزمون اطمینان  پذیری روش وی استفاده کرد.

 

 

 

 

اما اگر کسی تلاش کند از روش وی برای پیش بینی وزن های اتمی، حجم های اتمی، چگالی و دیگر ویژگی های گالیم، ژرمانیوم و اسکاندیوم استفاده کند به مقادیری می رسد که با پیش بینی های منتشر شده ی مندلیف بسیار متفاوت هستند. باید یادآوری کرد که پیش بینی های منتشرشده ی مندلیف در مقایسه با ویژگی های عناصری که بعداً کشف شدند، بسیار دقیق هستند. این امر نشانگر شهود شیمیایی زیاد از سوی مندلیف است که به وی اجازه می داد در صورت لزوم در روش بیان شده ی خود تغییرات جزئی به عمل آورد. به نظر می رسد مندلیف از رویکرد اذعان شده ی خود منحرف شده باشد، اما در هیچ جا لازم نمی بیند که معین سازد چگونه و چرا از روش برون یابی ساده ی خود فاصله  می گیرد. این یکی از مثال های متعددی است که ماهیت تقریبی قانون تناوبی او را نشان می دهد.

 

 

 

 

با این همه، مندلیف قانون تناوبی را به قدر کافی قانون مانند می دانست از این نظر که [«قانون تناوبی»] نمی توانست هیچ استثنایی از قبیل انحراف از ترتیب بندی عناصر بر اساس وزن اتمی را تحمل کند. مثلاً در مورد عناصر تلوریوم و ید او پیش بینی کرد که وزن اتمی این دو عنصر اشتباه است زیرا مقادیر موجود ترتیبی را نشان می داد که خلاف آن چیزی بود که ویژگی های شیمیایی تعیین می کردند. به ویژه، تلوریوم بر اساس مقادیری که در آن زمان اندازه گیری شده بودند وزن اتمی بالاتری را نشان می داد و ترتیب عناصر بر مبنای این ویژگی تلوریوم را در همان گروه شیمیایی فلوئور، کلر و برم قرار می داد یعنی جایی که از نظر شیمیایی به آن تعلق نداشت. همان گونه که روشن شد، مندلیف در معکوس ساختن این ترتیب حق داشت، اما دلیل وی غلط بود. در واقع، وزن های اتمی به طور تقریبی درست بودند، اما ترتیب بندی عناصر با عدد اتمی هر عنصر بهتر انجام می شد. این ترتیب بندی بهتر عناصر از کار موزلی (Moseley) در سال ۱۹۱۲ حاصل آمد و برتری آن در حذف پیچیدگی های حاصل از مخلوط ایزوتوپی که در اغلب عناصر شیمیایی وجود دارد، ناشی می شد.

 

 

 

 

مندلیف به قانون تناوبی خود آن قدر اطمینان داشت که از آن علاوه بر تصحیح وزن های اتمی برخی از عناصر شناخته شده، برای پیش بینی وجود چند عنصر جدید و ویژگی های ترکیب های آن  ها استفاده کند. با این همه، به نظر می رسد که مورخان شیمی و نویسندگان کتاب های شیمی بر این وجه پیش بینانه بیش از حد تأکید کرده اند. به نظر می رسد که توانایی مندلیف در لحاظ کردن عناصر شناخته شده ممکن است به همان اندازه ی پیش بینی های مؤثر وی در پذیرش سیستم تناوبی نقش داشته باشد. مثلاً، تقدیرنامه ای که به هنگام اعطای مدال دیوی (Davy Medal) به وی از سوی انجمن سلطتنی لندن به او داده شد حاوی هیچ اشاره ای به پیش بینی های او نیست(۲۱) (Scerri ۱۹۹۶).

 

 

 

 

در واقع دلیل عمده ای که که افتخار کشف تناوب شیمیایی را بالاتر از همه به مندلیف داده اند آن است که او قانون تناوبی را به جایگاه قانون طبیعت ارتقا داد و بقیه عمر خود را صرف بررسی نتایج و دفاع از اعتبار آن کرد. این کار ساده ای هم نبود زیرا کشف  عناصر جدید در آینده بارها سیستم تناوبی را به چالش کشید. مثلاً در سال ۱۹۱۳، رمسی (Ramsey) و رایله (Rayleigh) عنصر آرگون را کشف کردند که کشف برخی از گازهای نجیب دیگر را در پی داشت. نام این عناصر از اکراه شدید آن  ها به وارد شدن به هر گونه ترکیب شیمیایی با عناصر دیگر گرفته شده است، امری که موجب گردید برخی از شیمیدانان بگویند این عناصر اصلاً به جدول تناوبی تعلق ندارند. عناصر گازی نجیب را مندلیف یا کسی دیگر پیش بینی نکرده بود و قبل از آن که سرانجام با موفقیت در جدول قرار بگیرند، پنج سال تلاش شدید شیمیدانان و فیزیکدانان لازم بود. این کار به شکل ستون کاملاً جدیدی انجام گردید که میان هالوژن ها و فلزات قلیایی قرار دارد.

 

 

 

 

جمع بندی کنیم، ما ادعا کرده ایم که قانون تناوبی در شیمی بسیار قانون مانند تلقی می شود و استثنایی در آن وجود ندارد. با این همه، ماهیت قانون چنان است که نمی توان آن را در رابطه ی عددی ساده ای قرار داد(۲۲) و نظمی را که نشان می دهد نمی توان با استفاده از مفاهیم غیرشیمیایی به روشی مشابه با یک قانون بیان کرد. قانون گرایشی تقریبی را در میان ویژگی های عناصر و ترکیب های آن  ها نشان می دهد اما اگر کسی تلاش کند تا این گرایش را به صورت عددی نمایش دهد، معلوم خواهد گردید که چنین رابطه ای فقط به طور تقریبی اعتبار دارد. بدین ترتیب، قانون تناوبی قانون مستقل شیمی است. ما با هتما و کویپرز که ادعا می کنند جدول تناوبی به «نظریه ی اتمی» تقلیل یافته است (Hettema and Kuipers ۱۹۸۸) موافق نیستیم(۲۳). این ادعای غلط بر این نکته مبتنی است که عناصر درون هر گروه آرایه ی پوسته ی خارجی یکسانی دارند. اما این مدل استثناهای زیادی دارد و دارا بودن آرایه ای خاص برای آن که عنصری در گروه خاصی از جدول قرار گیرد، نه لازم است و نه کافی. تقلیل جدول تناوبی به نظر ما عبارت است از توانایی محاسبه ی دقیق انرژی های کل یا دیگر ویژگی های اتم ها در جدول تناوبی. چنین تقلیلی در بهترین حالت یک تقریب است زیرا تابع محدودیت های معمول حل معادله ی چندجسمی شرودینگر است.

 

 

 

 

● فراآیی

 

 

 

در سال های اخیر مفهوم فراآیی (supervenience) در تمام فلسفه ی علم بسیار مورد بحث قرار گرفته است(۲۴). در واقع، برخی از نویسندگان برای تجسم برهان های اصلی خود در باره ی رابطه ی فراآیی به رابطه ی میان شیمی و فیزیک متوسل شده اند (Papineau ۱۹۹۳). اما برای انجام این کار فرض شده است که رابطه ی میان شیمی و فیزیک خود مسئله ی خاصی را ایجاد نمی کند. بنابراین، مانند بسیاری بحث ها درباره ی تناسب شیمی و فیزیک به مثابه ی مثالی برای تقلیل ناب، رابطه ی میان شیمی و فیزیک را برخی نشان دهنده ی حالتی پارادایمی از فراآیی واقعی تلقی کرده اند. اما آیا این حرکت مجاز است؟

هر چند هیچ توافق جامع و مشهوری در مورد این که رابطه ی فراآیی چیست وجود ندارد، اما رایج ترین دیدگاه آن است که فراآیی رابطه ی وابستگی نامتقارن است. تصور می شود که دو سیستم ماکروسکوپی که از اجزاء میکروسکوپی یکسانی ساخته شده اند ویژگی های ماکروسکوپی یکسانی نشان می دهند، در صورتی که مشاهده ی ویژگی های ماکروسکوپی یکسان در هیچ دو سیستمی لزوماً نشان دهنده ی یکسانی در سطح میکروسکوپی نیست. به بیان ساده تر، تصور می شود پدیده هایی که ما در علمی ثانویه مطالعه می کنیم از نظر وجودشناختی به روابط در سطح اولیه وابسته هستند. در تمام فلسفه ی علم (و فلسفه ی ذهن) به طور گسترده از این برهان به مثابه ی مانووری نجات بخش از بن بست ایجادشده به واسطه ی شکست در اثبات تقلیل پذیری علوم خاص استفاده می شود. چرا؟ به این دلیل ساده که تصور می شود فراآیی در مورد پیامدهای معرفت شناختی یا تبیینی که لزوماً حتی از وابستگی وجودشناختی میان دو سطح توصیفی مختلف ناشی می شود، تضمینی نمی دهد(۲۵). بنابراین، ادعا این بوده است که فراآیی فضیلت وابستگی وجودشناختی را در اختیار ما قرار می دهد بدون آن که شر تقلیل تبیینی را نصیب ما کند- به قول معروف، به ما امکان می دهد «کیک خود را داشته باشیم و آن را هم بخوریم».

بنابراین، هر چند ممکن است تقلیل گرایی در معنای سنتی آن شکست بخورد (یعنی، هر چند ممکن است در تلاش های ما برای تثبیت پیوستگی کامل میان علوم خاص و مکانیک کوانتومی خللی ایجاد شود)، اما باز هم می توانیم ادعا کنیم که سیستم های شیمیایی یا زیستی، در عمق، انحصاراً تحت حاکمیت قوانین فیزیکی قرار دارند. ماتریالیسم نجات می یابد، هر چند تقلیل برای خود دست و پایی می زند. به علاوه، برای رسیدن به استقلال معرفت شناختی خود نیازی به توسل به «پدیداری وجودشناختی» یا امر «فراطبیعی» نداریم.

برخی مؤلفان گفته اند که این تلاش برای نجات استقلال تبیینی از چنگال وابستگی وجودشناختی چیزی جز تردستی نیست. همان گونه که پل تلر (Paul Teller) در عنوان مقاله ی خود می پرسد «آیا فراآیی همان تقلیل در جامه ی مبدل است(۲۶) ؟» جدای از پرسش های شگفت انگیزی که این بحث عمومی تر برمی انگیزد، ما معتقدیم در این جا بررسی متناسب بودن استفاده از رابطه  ی میان شیمی و فیزیک برای نمایش رابطه ی فراآیی جالب است.

● آیا شیمی بر فیزیک فرا می آید؟

در بررسی پاسخ به پرسش فوق، ما ویژگی «بو» را برای بررسی خاص تر این امر که فراآیی شیمی بر فیزیک ممکن است مستلزم چه باشد، مطالعه خواهیم کرد. بر اساس برهان عمومی فراآیی که در بالا ذکر شد، ما فرض می کنیم که اگر دو ترکیب شیمیایی به روش یکسانی از ذرات بنیادی «ساخته شدند»، باید (از جمله ی ویژگی های ماکروسکوپی خود) دارای بوی یکسانی باشند. این ادعایی فلسفی است که می توان آن را بر اساس آن چه به طور تجربی در مورد شیمی بو می دانیم، بررسی کرد. به همین نحو، برهان فراآیی هم مستلزم آن است که اگر دو ترکیب دارای ویژگی یکسان بو بودند، ما نمی توانیم لزوماً نتیجه بگیریم که اجزاء میکروسکوپی که ترکیبات از آن ها تشکیل شده اند، یکسان هستند. در آن چه در پی می آید ما نمی خواهیم تحلیلی از آخرین پیشرفت ها در زمینه ی شیمی بو ارائه کنیم، بلکه خود را به چند تذکر فلسفی کلی محدود می سازیم که اهمیت بررسی این موضوع را به مثابه ی موضوعی بایسته در فلسفه ی شیمی روشن می سازد.

به نظر می رسد که دو امکان متضاد خودنمایی می کنند:

 

(الف) چرا چنین است که ما خود را آماده ی پذیرش این امر کرده ایم که دو ترکیبی که دارای بوی یکسانی هستند، ریزساختاری یکسانی ندارند؟ آیا به این دلیل است که بو ویژگی مبهمی است که به نظر نمی رسد مستعد کمی سازی باشد؟ اما در واقع، در شیمی، بو مفهومی تبیینی است و بر اساس تذکرات قبلی ما در باره ی تبیین های شیمیایی چنین تبیین هایی را در مقایسه با دیگر داده های شیمیایی که ظاهراً مستعد تقلیل تقریبی هستند نمی توان به طور کامل به فیزیک تقلیل داد.

 

از سوی دیگر، اگر بو با پیشرفت های آتی کمی می شد، ممکن بود اصرار ما بر این امر موجه باشد که دو ماده که در زمینه ی ویژگی بو دارای داده های عددی یکسانی هستند باید دقیقاً دارای یک ریزساختار باشند. به عبارت دیگر، انتظار تقلیل داده های بومانند را داشتیم درست همان گونه که منطقی است که انتظار تقلیل تقریبی انرژی مولکول را داشته باشیم. اگر تقلیل این جنبه های شیمی بو ممکن بود، آن گاه عدم تقارن مورد ادعا در برهان فراآیی در این مورد ابطال می گردید.

 

(ب) شهود زیر درباره ی ویژگی بو ظاهراً به نتیجه ای مخالف می انجامد، از این نظر که ما می خواهیم از روح کلی آن چه از فراآیی بو بر پیکربندی فیزیکی ماده ی مرکب مراد می شود و به طور خاص تر از عدم تقارن مورد ادعا پشتیبانی کنیم.

بو ویژگی نسبتاً عجیبی است از این نظر که ظاهراً از مکانیسم قفل و کلیدی ناشی می شود که به واسطه ی آن شکل مولکولی خاصی گیرنده ی بوی خاصی را به کار می اندازد و به این ترتیب، احساس بوی خاصی را ایجاد می کند. اگر به این طریق به موضوع نگاه کنیم، به نظر می رسد که دو مولکول بسیار متفاوت که دارای زنجیره ی مولکولی جانبی یکسانی هستند (که برای به کار انداختن یک گیرنده ی بو لازم است) این کار را صرف نظر از ساختار بقیه ی مولکول انجام می دهند. این دیدگاه نشان می دهد که بوی یکسان ممکن است در واقع حاصل مولکول های مختلفی باشد که اجزاء میکروسکوپی متفاوتی دارند.

 

زیست شیمیدانان و نوروفیزیولوژیست ها می توانند به چنین پرسش هایی پاسخ های قطعی تری بدهند. اما نتیجه ی این مورد هر چه باشد، به نظر می رسد پرسش از فراآیی شیمی بر فیزیک دقیقاً به واقعیات تجربی بستگی داشته باشد و نتایجی که از آن حمایت می کند از مواردی مثل موردی که در بالا بررسی شد استنتاج می گردد و نه از تفکر فلسفی کلی تر در مورد شیمی و فیزیک. در واقع، اگر مراد آن باشد که به اصطلاح فراآیی شیمی بر فیزیک مثالی است از رابطه ی فراآیی (و موردی دقیق تر برای پرسش دوربردتر فراآیی زیست شناسی بر فیزیک یا حالات ذهنی بر حالات فیزیکی) به نظر می رسد کار بیشتری در درون آن چه تصور می شود فلسفه ی شیمی باشد، ضروری است.

بنابراین، امیدواریم دو نتیجه ی زیر را اثبات کرده باشیم:

 

(۱) با توجه به آن که فلسفه ی شیمی برخی از مهم ترین بحث های فلسفه ی علم را به طرزی منحصر بفرد روشن می سازد، جا دارد که در درون آن رشته های بیشتری وجود داشته باشد.

(۲) از کاربرد نتایج ما از فلسفه ی شیمی بر روی بحث های دیگر در درون «علوم خاص» مطالب زیادی می توان آموخت. در بخش بعدی، چند مورد از این دست را که فلسفه ی شیمی برای فلسفه ی ذهن و فلسفه ی علوم اجتماعی مطرح کرده است، به اختصار بررسی می کنیم.

● درس هایی برای علوم خاص

اهمیت موضوعاتی را که فلسفه ی شیمی برای مباحثی مانند تقلیل گرایی، تبیین، قوانین و فراآیی مطرح ساخته است، در کاربرد آن ها بر بحث های فعلی در درون فلسفه ی ذهن و فلسفه ی علوم اجتماعی به اختصار بررسی خواهیم کرد. علوم خاص چه می توانند از ماجرای شیمی بیاموزند؟

شاید بزرگ ترین منبع علاقه ای که ممکن است فیلسوف ذهن یا فیلسوف علوم اجتماعی به فلسفه ی شیمی داشته باشد دریافتن این نکته باشد که از دیدگاهی معین، شیمی را هم می توان «علم خاص» تلقی کرد و نتیجه ی این امر درک این نکته است که آن چه شاید قبلاً حالت نسبتاً آشکاری از وابستگی وجودشناختی تلقی می شد همان مسائل را در مورد تقلیل پذیری، استقلال تبیین ها (ی قانونی و غیر آن) در سطح ثانویه و در باره ی متناسب بودن فراآیی ایجاد می کند که مدت هاست بسیاری از بحث های سنتی در درون فلسفه ی ذهن و فلسفه ی علوم اجتماعی را دشوار ساخته اند.

 

اما اصلاً بر آن نیستیم که بگوییم شیمی حالتی پارادایمی از پدیداری مفهومی یا حمایتی آشکار از استقلال روابط قانون مانند در علمی ثانویه فراهم می آورد، سخن ما در این جا فقط آن است که آن هایی که به بحث های مربوط به وابستگی امر ذهنی بر فیزیکی، متناسب بودن یا امکان قوانین علوم اجتماعی و پیامدهای فراآیی علاقمندند، می توانند از فلسفه ی شیمی مطالب زیادی یاد بگیرند. در این جا، بالاخره، علمی هست که وابستگی وجودشناختی آن به فیزیک مورد تردید نیست. شیمی با هیچ یک از مسائل مربوط به «نیروهای حیاتی»، «آگاهی» یا «التفاتیت» که بحث در مورد قوانین در زیست شناسی تحولی یا تکاملی یا علوم اجتماعی را آلوده کرده اند روبرو نیست. با این همه، حتی با توجه به ماهیت کاملاً مادی رابطه ی میان موضوعات شیمی و فیزیک، می بینیم که بسیاری از موضوعات- مانند فراآیی یا استقلال تبیین های قانون مانند- را در این جا می توان در خالص ترین شکل آن ها مطالعه کرد. آیا وابستگی وجودشناختی قوی نه تنها استقلال معرفت شناختی را ممکن می سازد بلکه در عین حال نشان می دهد که در برخی موارد تبیین های غیرتقلیلی ارجحیت دارند؟ اگر نیروهای علی در سطح اولیه قابل تشخیص باشند، آیا این امر نشان می دهد که تبیین های قانونی تقلیل ناپذیر را در سطح ثانویه هم نمی توان انجام داد؟ مفهوم فراآیی در فراهم آوردن امکان این امر برای ما که مدعی وابستگی مادی باشیم و در عین حال از تقلیل ناپذیری حمایت کنیم چقدر ارزشمند است؟

 

 

 

چنین پرسش هایی را شاید بتوان در فلسفه ی شیمی در خالص ترین شکل آن ها تحلیل کرد و سپس در مورد بحث های درون علوم خاص اعمال کرد. مثلاً، دانشمند علمی خاص ممکن است بپرسد: آیا آن نوع تقلیل ناپذیری مفهومی که ما در درون فلسفه ی شیمی از آن حمایت کرده ایم به راحتی به بحث های درون فلسفه ی ذهن منتقل می شود؟ آیا این پیشنهاد که کسی می تواند طرفدار تبیین های قانونی مستقل در درون شیمی باشد ضمن آن که باز هم به وابستگی وجودشناختی بنیادی روابط شیمیایی بر روابط فیزیکی اذعان می کند، نشان دهنده ی آن است که در علوم اجتماعی قوانینی وجود دارند؟(۲۷) چنین پرسش هایی نشان دهنده ی منبع علاقه ی مهمی هستند که ممکن است فیلسوفان دیگر به فلسفه ی شیمی داشته باشند. ما که دیگر با ارائه ی مثال هایی از شیمی برای حمایت از هر نتیجه ای که ممکن است در بحث های مربوط به علوم ثانویه مطلوب باشند ارضا نمی شویم، در این جا از این نکته حمایت می کنیم که بسیاری از مفاهیم خود دارای غنایی هستند که می توان آن را فقط با بررسی واقعیات رابطه ی منحصربفرد شیمی با فیزیک دریافت.

 

● نتیجه

 

در این مقاله، چند دلیل برای حمایت از توجه فلسفی بیشتر به آن چه می توان اکنون آن را «فلسفه ی شیمی» خواند، ارائه کرده ایم. چنین حوزه ای ممکن است نه تنها برای پژوهش فلسفی در باره ی مباحث شیمیایی بلکه برای اهمیت نتایجی که می توان از این حوزه برای اعمال آن ها بر بحث های فعلی در تمام فلسفه ی علم گرفت، پیامدهای سودمندی داشته باشد. ما در این جا چند پیشنهاد برای کار بیشتر ارائه کرده ایم و کتاب شناسی جامعی را در مورد آثاری که تا کنون در زمینه ی فلسفه ی شیمی منتشر گردیده است به آن ضمیمه نموده ایم تا پیش بردن پژوهش ممکن گردد. مدت هاست که در درون فلسفه ی علم این نکته را همه می دانند که راه  حل های پیشینی برای موضوعات مربوط به علوم بدون توجه به جزئیات تجربی حاصل از خود علوم طراوت خود را از دست می دهند. اکنون می توان دیدگاهی فرعی را هم ارائه کرد: آن چه بسیاری از افراد به مثابه ی موضوعات آشکارا تجربی در مورد رابطه ی میان علوم کنار می گذارند، ممکن است بر اساس توجه فلسفی تجدیدشده سودمند باشد.

منبع : www.aftab.ir - آفتاب

 



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.